تبليغاتX
قطره ای از باران

قطره ای از باران

تا شقایق هست زندگی باید کرد

در اين   ظلمت شب  اندوهگین تلخ تنهائی 

 چه می پيچم    بخود 

چون  پيچکی   بر شاخهء هستی  

 چه ميسوزم

به سان هيزمی در آتش عشقی توان فرسا

ز درد   جانفزای    قلب   محنت بار!

 و می پرسم  ز تنها شاهدم

در اين شب غمگين تنهايی

  خداوندی   که   بيدار است   

و می بيند   سرشگم    را

:چرا آخر نمی ميرد دلم 

 در بی کسی های شب اندوه؟!

و آخر   از  چه  رو   اين   

 عاشق  سرگشتهء  غمگين

نمی يابد  بدل   ا ميد   وصلی را؟؟؟! 

باميد   خداوندی   که هرگز  قلب  انسان را

ز خود نوميد و ا ز درگاه خود رانده  نمی سازد

چرا  همچون  پرنده  بر   سر بام   دل انسان

به شور  و رغبت  و شوقی  فزون بنشست

؛ اميدی سرخ؛

به نام عشق ...

 و ناگه   پرکشيد   و   رفت ...

؛( بدون آنکه خود خواهد  پريدن را )؛!

کسی   او   را   پراند  ...........

و دست او همواره پنهان است

چه  نامم  اين   پریدن  را؟!

بگويم دست تقدیر است؟!

ولی   هرگز    نميدانی !!!

ز چشم آدمی پنهان فقط اين نيست!

گهی ديدن  ، شنيدن،    باز پرسيدن

و  تنها   ؛ هيس؛ ! ... ساکت باش

خدا   اينگونه   ميخواهد!

 ولی در باور من نيست!

  چنین در باور من نیست! 

به من  تنها  بگو : يــارب

اگر نتوان  توکل بر  تو هم   کردن

چه سان بايد در اين ظالم سرای

 دوُن نامردی... به اسم زندگانی

؛ زنده بودن ؛ را ... توان بخشيد؟!

و بر نوميدی دل چيرگی چّون داشت؟!

اگر دل از تو هم نوميد بايد کرد؟!

که   اين  ديگر ... توانم    نيست!!

بگو  يــارب  چه  معنايی   است؟

تضــاد اينهمه  انديــشه و اعــمال؟!

کدامين باور ی اينگونه پا برجاست؟!

که با يک باور ديگر ...

به ويــرانی نيــانجــامــد؟!

و ديگر بار،به  ســرگردانی آدم نيــانجــامـد؟!

که حيران مانده در هر باوری ...     

 پر شک و  پر  ترديد !!!!

      کدامين راه ...  کدا مين فکر ...   

کدامين عشق...کدامين غم

به راه رستگاری ره برد آخر؟؟!!!

چرا اکنون

مرا اينسان پريشان می نهی بر جای؟!!!

ز حيرت لحظه لحظه باز می پرسم

ز خود اين پرسش ديرينه را هر دم

کد امين راه....کدامين راه.... را بايد

به راه زندگی پيمود؟!

همان راه درستی را ... 

 که گر   پيمودنی باشد

سرانجامش به ناکامی نباشد باز!!!

وگر اين گفته ها را ناشنيده

بايدم پنداشت

چرا گفتی؟! ...چرا گفتی؟!

...که سرگردان بمانم در ره رفتن

ببینم صد تمسخر راکه میگویند:

چرا ساده لوح و خوش باوری... اینسان؟!

و آنهم در چنین دنیای تزویری!

ز این خوش باوریهایت حذر کن

تا که نشکستی

بدســت مــردم دنـــیا!

"خـــداونـــدا "

"خـــداونـــدا "

و گــر بايد چو  آويـــزه  .. 

به گوش خود نگه  دارم

...تمام گفته هایت را

چرا پايان آن اينگونه غمبار است؟!

که اعمالش مرا در نزد  دنيای دروغ و ظلم

به مجنونی کند شهره؟!

چرا يارب نمی يابم ، رهی تا بازبگشايد

ره  بر تو رسيدن را؟!

بدون آنکه در ديوانگی شهره شوم آخر! 

چــــرا يـــارب

چرا   يــارب  هر آنکس راه تو پيمود

به نزد  ديگران  هرگز نشد   باور؟!

چرا  يارب  دروغ و  نا درستی ها

به  چــشم  و قــلب   انــسانها

 خــوش آيــند اســـت؟!

"چو ميگوئی دروغی"...باورت دارند!

چو ميگوئی حقيقت را ....  ترا دیوانه پندارند!

و با يک ساده..جا مانده از دنيا

که   از  رنگ فریب   مردم دنيا

نميداند کلامی را ...!

نمی بيند به دنیا  دام و صیادی !

"اسیر خوش خیالی های رویائیست!

ترا هر دم به رنجی ...سخت آزردند

و يا با ديدهء ترديد ...ترا زير نظر دارند

که او ديگر چگونه آدمی در بين انسانهاست

چو ؛ او؛ ديگر ميان مردمان کمياب و نا پيداست!

و شايد زير اين چهره ...فريبی تلخ پنهان است!

عجب دنيای غمناکی...عجب دنيای غمناکی!

عجب در اينهمه پندار بی سامان ...

ميان مردمی دور از تو ای يارب......

مرا خود رهنمايی کن !

که بس آ زرده از اين مردمان هستم

و بس دلتنگ!

و بس بی همزبان... تنها!

و بس بی همزبان... تنها!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت   توسط سلیمه   | 

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

 بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار

 اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

 زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

 رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

 آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

 اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

 تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

 دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

 تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

 تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

 پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

 تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

 داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

 رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

 تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق

 منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

 نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

 تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

 عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

 گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

 شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

 و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

 پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

 اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

 بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

 ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

 روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

 بـه خـدا نـمــیـری از یاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت   توسط سلیمه   | 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم

 

 و

 

 آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه،

 

 

 فقط يك لحظه

 

 آغوش گرمت را احساس كنم ،

 

 ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم

 

 تا ديگر از گريه كم نشوم.

 

 تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي

 

 پس بيا و باز در اين راه

 

  در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر تلاش كن.

 

زيرا كه من و تو ما شده ايم

 

 پس نگذار زمانه بيرحم

 

 دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد.

 

 دلم را به تو دادم

 

 و كليدش رابه سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم ,

 

چه شبها كه تا سحر به يادت

 

 باگونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم

 

 چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم

 

اگر طاقت اشكهايم را نداري ،

 

 پس تو اي سخاوت آسماني من ...

 

مرا درياب

 

 كه ديوانه وار دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت   توسط سلیمه   | 

                آرامش را از من نگیر

من رویای رسیدن به تو را خواب دیدم

قصه ی ننوشته را باز بخوان پی رسیدن

سکوت مرا ببخش که نمیتوانم فریاد کنم

آرامش را از من نگیر که من خود را پی پیوستن به تو گم کرده ام

سکوت را به من ببخش که از درخت سبز شده ام و از چشمه سیراب

آرامش را از من نگیر تا خستگی ام را تاب بیاورم و امید یابم

آرامش را از من نگسر ای تو که در نگاه برگ زرد آغاز شکفتنی

کاش کوچه ی دلم راهی به سوی تنهایی قدمهایت بود

آرامش را از من نگیر که نمیتوانم از تو بگذرم

وقتی از راه میرسی بودنت را زیر احساس انگشتانم میخوانم

صدایت را چه آشنا می جویم و از آمدنت دلم چه حال عجیبی می شود

وقتی می آیی دلم را فرش راهت می کنم

از این زندان تهی رها می شوم و تن به سکوت شبهای مهتابی تو می سپارم

وقتی می آیی هوای صبح با بوی گل ها یکی می شود و می پیچد در خاطرم

وقتی از راه می رسی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت   توسط سلیمه   | 

و گلي تازه به دنيا آمد

خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد....

خار رنجيد ولي هيچ نگفت

ساعتي چند گذشت ، گل چه زيبا شده بود

دست بي رحمي آمد نزديك ، گل سراسيمه ز وحشت افسرد

ليك آن خار در آن دست خليد

و گل از مرگ رهيد

صبح فردا كه رسيد خار با شبنمي از خواب پريد

گل صميمانه به او گفت : سلام....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت   توسط سلیمه   | 

چند صباحی عشق ورزیدیم ،

دل بستیم ،

 گره  خوردیم و عاقبت گسسته خواهیم شد ،

تنهاخواهیم رفت و تنها  خواهیم ماند ،

کسی چه می داند :

شاید در آن سوی مرگ نقش تنهایی به پایان رسد .

من گله از رفتن تو ندارم ولی ازرفتن تو فریاد ...

از من آزرده مشو ،

 می روم از خانه ی تو بدان عاشق و بی تقصیرم،

 تو اگر خسته ایی از دست دلم حرفی نیست ، امری کن تا بمیرم !!!

باور کن بی صدا در باغ فریاد سر به زمان خواهم داد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت   توسط سلیمه   | 

برای عبور از جاده عاشقی

فقط یک بهانه می خواهم

برای عشق بازی با دلم

یک نگاه و کاشانه می خواهم

برای رقص و شور شعر هایم

چشم تو و یک ترانه می خواهم

برای با تو ماندنم

یک عشق بی کرانه می خواهم

من برای واژه های گوشه گیرم

یک کتابِ پر افسانه می خواهم

برای ماندن بی تردید و خواندن بی تخریب

یک بغل احساس جانانه می خواهم .

برای با تو جاری شدن

یک تعبیر ساده می خواهم

برای عشوه ای زنانه از جان

یک لبخند بی قاعده می خواهم

و آخر هم

از اینهمه هیاهو و تلاطم

من تو را یکبار بی بهانه می خواهم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

 

 

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

هرگز قلبم را نمی شکستی

اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای

و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

 

 

ای کاش می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

همه چیز را فدایم می کردی

همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای

و سال ها برایش گریسته ای.

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را... قلبت را... حرفت را...

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.

 

 

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

و مرا از این عذاب رها می کردی

ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

من باور کرده ام .....

اشتباه شايد همين بود....

همين تو را از خودت خواستن...

غافل از اينکه نديدن و نشنيدنِ تو بهانه ي خوبي براي باور کابوس نبودنت نيست....

توبودي....تو هستي....بي آنکه بخواهي....

تو هستي حتي اگر ديگر در اين دنيا نباشي....

براي باور بودنت دليلي بالاتر از ديوان حافظ ِ کتابخانه ي من؟!

که هر غزلش با اسم تو شروع مي شود....

پس اگر عاشق نيستي لا اقل من را به خيال بافي متهم نکن....

چه کسي گفته من تنها زماني مي توانم بودنت را باور کنم?

که گرمي دستهايت را حس کنم؟يا صداي مهربانت را بشنوم؟

چه کسي گفته؟

من مي فهمم سهراب چه مي گويد وقتي چشمهايم را مي شويم?

تا "وصال" را جور ديگري ببينم.....

براي من مگر بالاتر از اينکه با عشق تو از بدي ها پاک شوم?

و به خدايِ احد و واحدم نزديک تر شوم؟!

من اين "وصالِ بي تو" را به هزار بار "وصال دنيوي" نمي دهم....

وصال يعني از تو به خدا رسيدن....

و خوشا به حال آن کسي که پلي مي شود راي رسيدن ديگري به خدا....

من باور کرده ام که :

"چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد"....

من باور کرده ام که :

"تو بامني هر جا برم ....."

من باور کرده ام که :

تو را بايد در خود جستجو کرد.....

من باور کرده ام بودنت را....

من باور کرده ام نبودني از جنس بودن را....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،

خدا گفت: نه!

رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،

خدا گفت: نه!

روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد،

خدا گفت: نه!

شکیبایی زاده رنج و سختی است.

شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است
.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،

خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد،

خدا گفت: نه!

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،

خدا گفت: نه!
 
 شایسته آن است که تو خود سر بر آوری وببالی اما من تورا هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه.

من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که او مرا دوست دارد.

و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار

ديدم يه سايه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد

 

گفت:تنهايي

گفتم:آره

 

گفت:دوستات كوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

 

گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!

گفتم:اشتباه كردم

 

گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي

گفتم:نه

 

گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟

گفتم:بودم

 

گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟

گفتم:بردم، همين الان بردم

 

گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي

 گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)

-سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره

 

گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

گفتي:ببخشم؟

 

گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري

گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟

تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم

 

گفتم:فقط شرمندتم

 

گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟

گفتم:آخه تنهام

 

گفتي:پس من چي رفيق؟

من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت

من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن

اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو

من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،

هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي

اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم

 

ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...

 

گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي

بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

يك كلام،خدا تو بهتريني

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

زندگی اجبار نیست...

شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است

                                                   دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گو یم

             زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

 که نشد بال زدو پرواز کرد

                                                 زندگی اجبار نیست

         زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است

                             تو عبور خواهی کرد

  از همان پنجره ها

                                                        با همان بال و پر پروانه

        به همان زیبایی

                                 به همان آسانی

                                                              زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست

         زندگی آسان است

                                    بی نهایت باید شد تا آن را یا فت

            زندگی ساده تر از امواج است

                           پس بیا تا بپریم

                                                  وتا شبنم آرامش صبح

                                                               تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم

             تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

كاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم كرد
كاش می شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهیم كرد
كاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ كرد
كاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش می شد در سكوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید
بعد ، دست قطره ها یش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشید
كاش می شد مثل یك حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد
كاش می شد چا در شب را كشید از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید


+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

  ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگی

  ای بروی چشم من گسترده خویش

شایدم بخشیده از اندوه بیش

          همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز الودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

اتشی در سایه مژگان من

       ای زگندمزارها سر شارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

  ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

               با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نو؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

         ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

    پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

             درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

   سر نهادن بر سینه دل سینه ها

 سینه الودن به چرک کینه ها

        در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه یازارها

              اه ای با جان من اویخته

ای مرا از گور من انگیخته

                  چون ستاره با دو بال زرنشان

امده از دور دست اسمان

       از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم اغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را اب تو

بستر رگهام راسیلاب تو

                       درجهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

          ای به زیر پوستم پنهان شده

                             همچو خون در پوستم جوشان شده

          گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

اه ای بیگانه با پیراهنم

اشنای سبزه زاران تنم

           اه ای روشنان طلوع بی غروب

افتاب سرزمین های جنوب

اه اه ای سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

          عشق دیگر نیست این این خبر گیست

چلچراغی در سکوت و تیر گیست

غشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

             این دگر من نیستم من نیستم

حیف از ان عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

         ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

    اه میخواهم که بشکافم ز هم

شایدم یکدم بیالاید به غم

        اه میخواهم که بر خیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای

ای دل تنگ من و این دود عود؟

         در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

          این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این ارزوها؟

ای نگاهت لای لائی سحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

               ای نفسهایت نسیم نمیخواب

شسته از من لرزه های اظطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیای من

       ای مرا با شور شعر امیخته

اینهمه اتش به شعرم ریخته

  چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به اتش سوختی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

من ز بیداد تو هرگز نکنم ناله و درد

داد از آنکس که چنین چهره زیبا به تو داد

سوختم سوختم از هجر به فریادم رس

پیش از آن روز که از خانه ام آید فریاد

توبه کردم که دگر دل به کسی نسپارم

اگر از حلقه گیسوی تو گردد آزاد

غافلی در شب هجران تو چون می سوزم

آنچنان مست که پروانه ز من گیرد یاد.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

یا با من دلم تنها ترین است
نگاهت در دلم شور آفرین است

مرا مستی دهد جام لبانت
شراب بوسه ات گیرا ترین است

ز یك دیدار پی بردی به حالم
عجب درمن نگاهت نكته بین است

سخن از عشق ومستی گوی با من
سخن هایت برایم دلنشین است

مرا در شعله ی عشقت بسوزان
كه رسم دوستداریها همین است

نشان عشق را در چشم تو خواندم
دلم چون كویی آیینه بین است

به من لطف گل مهتاب دادی
تنت با عطر گلها همنشین است

دوست را هم تو باش آغاز وپایان
كه عشق اولی وآخرینست......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

تو نور چشم های تاسحر بیدار من هستی

توشمع روشنی افزای شام تار من هستی

به هرجا می رود فکرم تو در پندار می آیی

به هرسو می رود شعرم تودر اشعار من هستی

توکه از برق چشمانت شعاع عشق می بارد

چرا با تیر مژگانت پی کشتار من هستی؟

تو را از دور می بینم کی ام نزدیک می آیی؟

نشد کم دوریت از من مگر پرگار من هستی؟

به چنگم گر نمی آیی به تارت پای می بندم

به هر دوری اگر باشی نصیبت تار من هستی

شدم ((سیمرغ)) تا روزی به هر سویی که بگریزی

ببینی عاقبت این را که در آغوش من هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت   توسط سلیمه   | 

من خراب نگه نرگس شهلای توام
بی خود از باده‌ی جام و می مینای توام
تو به تحریک فلک فتنه‌ی دوران منی
من به تصدیق نظر محو تماشای توام
می‌توان یافتن از بی سر و سامانی من
که سراسیمه‌ی گیسوی سمن‌سای توام
اهل معنی همه از حالت من حیرانند
بس که حیرت‌زده‌ی صورت زیبای توام
تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است
بس که شوریده‌دل از لعل شکرخای توام
مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست؟
من که افتاده‌ی بالای دلارای توام
سر مویی به خود از شوق نپرداخته‌ام
تا گرفتار سر زلف چلیپای توام
بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد
مو به مو با خبر از عالم سودای توام

با تشکر از رضا عابد

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   | 

سلام دوستان عزیر امیدوارم که از وبلاکم خوشتون بیاد شما عزیزان هم میتوانید با مطالب بسیار زیبایتان در نظرات به طور خصوصی برای بنده حقیر ارسال کنید تا در وبلاک به اسم خودتون ثبت کنم متشکرم از تمامی دوستان و سپاس فروان از محبت های شما.......
+ نوشته شده در  شنبه 16 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   | 

میاید روزی که ببینیم برای جبران اشتباهاتمان چقدر دیر شده.....

تا چشمها را میبندی از عمرت سالها گذشته و وقتی در آینه مینگری میبینی چقدر پیر و فرسوده شده ای توان راه رفتن نداری توان حرف زدن و توان جبران گذشته ها .شب ها که سر بر بالش میگذاری انتظار مرگ را میکشی و پیش خودت فکر میکنی شاید فردا از خواب بیدار نشوم بنا براین با تمام خاطرات خداحافظی میکنی و از ته دل آه میکشی که ای کاش زودتر میدانستم ای کاش.... زندگی را دست کم گرفته ایم فکر میکنیم باید بنشینیم و فکر کنیم گذشته چه کار اشتباهی کردیم تا بتونیم به خاطرش غم رو تو دلمون جا کنیم اما نمیدونیم که اینده ای هست و بایدزیبایی که در پیش داریم رو ببینیم خوشبختی در درون ماست اما ما انسان ها اونو تو دلمون پاک میکنیم و به جاش بد بختی رو جایگزینش میکنیم زندگی زیباست اما ما فقط بدی های اونو میبینیم خداوند انقدر این جهان رو زیبا افریده که انگار تو این دنیا فقط یه چشم بصیرت برای دیدنش میخواد پس چرا لذت نبریم از الان از امروزمون و از فرداهامون که در اخرین لحظه عمر افسوس بخوریم و بگیم ای کاش......

گاهی خسته میشویم از زندگی اما چقدر زیباست طبیعت انسان طبیعت زیستن کاش انسان ها میدانستند : زندگی جای غم خوردن نیست زندگی جای پژمردن نیست زندگی جنبش و جاری شدن است زندگی زیستن است و چقدر زود دیر میشود...............

حرفی از دلم تقدیم به بهترین دوستان که همیشه شاد و خرم و پیروز باشید و سر بلندنظرتون رو در مورد این مطلب حتما بگید......متشکرم

و تقدیم به آقای مجید وقاری و تقدیم به همسر مهربانم

+ نوشته شده در  شنبه 16 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   | 

گفتی چشمها را باید شست !

شستم ولی.....

گفتی جور دیگر باید دید!

دیدم ولی.....

گفتی زبر باران باید رفت

رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را

نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

دیوانه باران زده......

سهراب سپهری

با تشکر از رضا عابد

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   | 

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،

دعا کردم که باشی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،

اما دریغ

بودن و نبودن

، راز غریب این زندگیست،

رفتن پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

بی پرده بگویمت :

چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد !

گونه هایم از گرمی یک احساس گر گرفته است،

می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام،

پس از نو می نویسم :

سلام ! حال من خوب است،

اما انتظار ندارم باور کنی !

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   | 

یک مرد عاشق


هی زل نزن به قاشق و لیوان و بستنی


من را نگــاه کــن دو دقــیقــه که با مـنی

من با تو حـرف مـی زنـم امـا تو زیر لـب

می خوانی و هزار و یک آهنگ می زنی؟

هی پایه های صندلی ات را عقب نکش

با ساعـتـت نگــو که فقـط فکر رفتـنـی

این سایه ی مچاله که اینجا نشسته است

یک مرد عاشق است نه یک آدم آهنی!

آخـر کـدام گوشه ی دنـیا شنـیـده ای

مردی چنین کشاله شود در پی زنی؟

::

کافه شلوغ شد...چه بگویم؟..بلند شو...

سپاس و سپاس فراوان از حسن نبی پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   | 

رفتی اما دل من باور این داغ نداشت


برگ پاييز شدي ريختنت را ديدم

روي دستان ملائك بدنت را ديدم

تو كه رفتي به خدا، داغ به قلبم دادي

آيه الكرسيِ روي كفنت را ديدم

مثل چوپان غريب وطن مادريم

پشت وزن غزلم ني زدنت را ديدم

بي تو اينجا همه ي آينه ها تب دارند

من خودم مُهر سكوت دهنت را ديدم

ميروي و به خدا مي سپري شعرم را

بارش درد ز چشمان ترت را ديدم

رفتي اما دل من باور اين داغ نداشت

تا كه اعلاميه ي پر زدنت را ديدم

بوي پيراهن تو قافله سالارم شد

مثل يعقوب شدم گم شدنت را ديدم

به خدا پاكي تو در نظرم ثابت شد

تا كه آن زخم سر پيرهنت را ديدم

از تو پنهان كه نشد قافيه كم آوردم

با سماع غزلم سوختنت را ديدم...

با تشکر و سپاس فراوان از آقای حسن نبی پور

و از طرف من تقدیم به خواهر مرحومه ی آقای مجید وقاری

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   | 

از تو سکوت تلخ... همیشه نصیب من


تقویم را ورق زده ام ...تا به تو رسید

در فصل های گرم تماشا به تو رسید

می خواستم بدون تو از خویش بگذرم

پایان این قدم زدن... اما به تو رسید

بحث دوباره بین من و. بین شعر ها

با حرف های رو به درازا به تو رسید

حق دخیل بودن در شعر های من

با کسب اکثریت آرا به تو رسید

از تو سکوت تلخ... همیشه نصیب من

از من همیشه صبر و مدارا به تو رسید

این شعر هم مطابق طبع همیشگیم

مانند چند مصرع بالا به تو رسید

شعرم تمام می شود...این بار هم غزل

مثل همیشه موقع امضا به تو رسید

باتشکر از حسن نبی پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   | 

من "من" نمی شوم


من هيچ وقت مثل تو يك زن نمي شوم

آدم شدي ولي چه كنم من نمي شوم

من يك چراغ الكلي مست بي رمق

جز با جرقه هاي تو روشن نمي شوم

من هيچ وقت عكس خودم را نمي كشم

چون من شبيه آن "من" قبلا نمي شوم

از حرفهاي مفت و اراجيف خسته ام

شاعر كه نه ...نمي شوم ...اصلا نمي شوم

حتي خدا به شيشه من سنگ مي زند

چون هيچ وقت مثل تو يك زن نمي شوم

*****************************



که مرده شور مرام زمانه را برده است



عجيب حالم از اين زندگی به هم خورده ست

هميشه روزنه هايش برايم افسرده ست

عفونت دهن آسمان و گند زمين

تمام پنجره ها را يكي يكي خورده ست

همه شب از دمل ماه چرك مي تابد

و دست هاي خيابان شهر پژمرده ست

فرار مي كنم از هر چه بود و هر چه هست

كه مرده شور مرام زمانه را برده ست

به تو چطور بگويم به زندگي خوش باش؟

كه بوي گند مشام تو را هم آزرده ست

بيا و دفتر دل را دوباره دوره كنيم

ببين چه زشت ورق هاي عمرخط خورده ست؟

...وگور ساكت ساعت كه بر رف افتاده

براي عقربه اي كه از ابتدا مرده ست

با تشکر از حسن نبی پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید.

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم،

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،

من ، همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام،

بخت، خندان و ،زمان رام.

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب.

شب و صحرا و گل و سنگ،

همه، دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید، تو به من گفتی:"از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن!

آب، آیینه ی عشق گذران است.

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر، سفر كن!"

با تو گفتم:"حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم،

نتوانم!"

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم،

تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم،

حذر از عشق ندانم،

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت.

مرغ حق، ناله تلخی زد و بگریخت...

ماه بر عشق تو خندید.

اشك در چشم تو لرزید،

یادم آمد كه دگر از تو جوابی نشنیدم،

پای در دامن اندوه كشیدم،

نگسستم، نرمیدم...

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،

نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم...!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت   توسط سلیمه   |